ورود/ایجاد حساب کاربری دوشنبه، ۱۸ شهریور ۱۳۸۷   

  منوی اصلی  
· خانه
· صفحه شخصی کاربر

· بخش های دیگر
· دانلود
· لینک
· آمار سایت
· لیست کاربران

· درباره ام
· تماس با من

· خروج


  لینک ها  
· سهیل متولی
· ایوب صادقیانی
· سولماز مولایی
· سعید رکوعی
· کتابخانه گویا
· شب گریه
· آرمان
· تیرداد
· عابس
· آبراهامیان
· وبلاگ مهرا

  ورود به سایت  




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید

    




شعر: سالهای بد

خمیده های نحیف
برهنه های خاکستری
گرد ستونهای برافراشته بر خرابه ها
ابرهای خاموش و رودهای بی رمق


با سایه ام تنها
بر روی سنگ قبر خویشم
ـ و چه حس بدی است بودن
بر روی سنگ قبر ـ


بیرون از اینجا
می ترسم از نگاه
در شهر مردمان سالهای درد و آه


دستی به آسمان دراز نمی کنم
می گریم
“باران خواهم شد”
می گویم و می گریم و


تحلیل می روم



سال 1387
نوشته شده توسط عاصف در تاریخ یكشنبه، ۱۰ شهریور ۱۳۸۷ (30 بار مطالعه شده است)
5 نظر ارسال شده است  ارسال به دوستان نسخه چاپی

شعر: وینچستر

یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات


وینچسترت را بر می داری


راه می افتی در خیابان


و پنجره هایی که بسته است را


و خانه هایی که با آجر و سیمان و فولاد ساخته شده اند را


و خیابانهایی که در هم کشیده شده اند را


و تمام آنچه که هست رانشانه می روی


و ...


 


یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات


دست و رویت را می شویی


جلوی آینه خشکت می زند


می ایستی



یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات


دست و رویت را می شویی


کیفت را بر می داری


و با ظاهری آراسته


از خانه خارج می شوی


درست مثل یک آدم خوب



یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات


و دوباره می خوابی



یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات


وینچسترت را بر می داری


و تصویر در آینه ات را نشانه می روی


باز می گریی


آنقدر که بی حال می شوی


می نشینی


و یا دوباره می خوابی



یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات


لبخند می زنی به روی همسرت که با تو تازه از خواب آشفته اش برخاسته



یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات


ناگهان و با صدایی مهیب


و قبل از آنکه هشیار شوی


سقف خانه ات بر روی سرت خراب می شود


و مدفون می شوی زیر آوار زلزله



یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات


و باز به یاد می آوری که چقدر کارهای نکرده داری


آشفته تر می شوی



یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات


با صدای ساعتی


که هر روز صبح زنگ می زند



سال 1387
نوشته شده توسط عاصف در تاریخ پنجشنبه، ۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ (213 بار مطالعه شده است)
6 نظر ارسال شده است  ارسال به دوستان نسخه چاپی

شعر: بیستون



به کام که می چرخی ای نگاه غریب


که بیرون از مرزهای تنم


ترا با هزار آفتاب سر و کار است


به دستهایم که به عادتی غریب


می نویسند بر خطوط تنم


با مُغار


با تیشه


که با هزار کُل باز در خون است


مرا به پنجره نسپار


و به زنگ دری که به روزنه ای نمی ارزد


مرا میان دود پیدا کن


و به آتشی که همیشه همراه من است


قسم


که در هر دمش ِ من هزار جنگل ِ تاریک


هزار جنگل ِ نمناک


مرا میان بیابان بیاب


لعنت به پنجره


لعنت به دلخوشی به گلدان به آفتاب


که در التهاب دست


دیگر


با نگاه تو نمی شود




 


* کُل در لهجه یزدی به معنای پوست است که در اینجا منظور پوسته روی زخم است


سال 1387
نوشته شده توسط عاصف در تاریخ جمعه، ۲۳ فروردین ۱۳۸۷ (206 بار مطالعه شده است)
4 نظر ارسال شده است  ارسال به دوستان نسخه چاپی

شعر: وتنم


و تنم


آویخته در باد


با چشمی کبود و زبانی در خود پیچیده


با طنابی از درونم به درونم کشیده


تا بر زیر گلویم


به ضخامت یک عمر


به زخامت یک قرن – در باد


و تنم از دیگر سوی


با مرزهایی که گم می شود در تاریکی ِ تعرّض ِ موشهایی


که تکه تکه تنم را جویده


و دیگر سوی تنم


جوارحی به کرم نشسته در سیاهچاله انتظار


-          پس کی می شویَم این تنم در زلال ِ رهایی – کجا؟


و تنم در باد


در بیابانی تاریک


آویخته از سکوت تنهایی


تن هایی که در کنار ِ تنم


تاب می خورند زیر ِ تابش ِ خورشید و ماه – هر صبح – هر شب


و تنم


در امتداد ِ خون ِ خشک ِ تنم


و اشکهای مادرم که به خاکش سپرده ام


و می ایستم بر در مسجدی که به سوگ ِ مادرم


مردم ِ شهر را خوش آمدی گفته باشم که پاره تنم


بگذرم از این کوچه ها


و پشت به پشت ِ این پنجره ها


بگذرم از این شهر


که تنم که پاره تنم


تاب می خورند در باد – آب می خورند در خاک


که کجا لاله ای بروید از این خاک تنم


که هزار سال دیگر شاید


کسی بیابد اثری از لاله ای


که تعلق به زمانه باد و موش و زخم


با نگاهی به حقارت


به تمام ِ تنم


سال 1386
نوشته شده توسط عاصف در تاریخ شنبه، ۲۵ اسفند ۱۳۸۶ (207 بار مطالعه شده است)
4 نظر ارسال شده است  ارسال به دوستان نسخه چاپی

شعر: بنشینید واژه ها


 


 


بنشینید واژه های آبله رو


بنشینید تکرارهای پرهیاهو


در میدان این شعر


کسی چیزی برایتان نخواهد گفت


و شما را به شادمانی دعوت نخواهد کرد


کوچه های این شعر شما را بر نخواهند تافت


 


زمان خواهد گذشت و واژه هایی دیگر خواهند آمد


واژه هایی که به قانون زمین نزدیکترند


و زبان همه شعرها خواهند بود


زمانی که دیگر قصیده و مرثیه ای به جا نمی ماند


و واژه ها خود قصیده اند و غزل


 


بنشینید واژه ها


که شاعران زمین مرده اند و مداحان به خاکتان می سپارند یکایک


بنشینید به انتظار روزی


که خود سراسر شعر شوید


بی انتظار شاعری


که بر شما حکم کند


سال 1386
نوشته شده توسط عاصف در تاریخ شنبه، ۰۴ اسفند ۱۳۸۶ (213 بار مطالعه شده است)
2 نظر ارسال شده است  ارسال به دوستان نسخه چاپی

شعر: نیبا 4

 چهارمین سالگرد لغزیدن مردی از جنس عصیان و شعر در بازی سرخ



باران


و قدمهای پرتلاطم تو در کوچه های مکرر


و دیوار سایه های فراموش


در گذر سایه های خاموش، سایه های کر


دستان تو که به سردی عادت داشت


و دلت که از خواهش یک سیب سیر بود


و اتاقت که پر بود از آگاهی به تمنای یک عشق


نبود؟


شاید


شاید پر بود اما


باورش


پیش از تو مرده بود


شاید


اما


باران و نم نم دستهای مادرت که باور تو بود


گفتم یک بار به تو:


"روزی بر فراز هستی خواهیم ایستاد"


خندیدی و گفتی:


"خنده دار می شود که بتوانیم و نایستیم"


حالا نصیب من از فراز هستی


روزهای کار و شبهای خواب تو دیدن است


و گریه ام برای رؤیاهایی که "در گور خفته است"


حالا من از کوچه ها کناره می گیرم


و می هراسم از فردا


از نسل بعد


نسل معلقی که از تبار تو نیست


باشد باشد


نیبا تو خندیدی


بی خنده ای بر لب اما من


هنوز هستم


و تا روزی که دیگر بر این خاک


امید بارانی نباشد


می مانم


سال 1386
نوشته شده توسط عاصف در تاریخ چهارشنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۶ (271 بار مطالعه شده است)
8 نظر ارسال شده است  ارسال به دوستان نسخه چاپی

شعر: نارهایه



قدم می زند شب


در هوای سرد دی


و بغض ابرهای بسته دهانش


می بارد در امتداد بستری


که از رویاهای تو آکنده بوده است


حسرت سرد یک دست را


که می توانست جاری شود در جویهای خشک تن ات


نهال یخزده ای می یابی


که هرگز رها نشد


به سمت انگورهای تازه سینه ات


که طعم گسی شد


برای خماری  ِ پیوسته  ِ بستری تشنه


دل نکنده ای از این بستر در سرزمین نارهایه ها


و به حرمت ریشه ای که دوانده ای


با شب راه می روی در دی



سال 1386
نوشته شده توسط عاصف در تاریخ یكشنبه، ۱۶ دی ۱۳۸۶ (260 بار مطالعه شده است)
4 نظر ارسال شده است  ارسال به دوستان نسخه چاپی

شعر: دخترکان چشم تو


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


دخترکان چشم  ِ تو


آن سوی شیشه های مه آلود


در دوردستها


آنجا که ابرها


اینسان نمی بارند


بر روی تپه ها، در زیر آفتاب


کودکانه می چرخند، می دوند، بازی می کنند


وقتی که می لرزد


اینجا دو چشم


در سیل ِ سرد ِ زمستان


در کوچه های تو


در زیردست ِ مرتفع ِ یک نگاه تو


 


سال 1386
نوشته شده توسط عاصف در تاریخ دوشنبه، ۱۰ دی ۱۳۸۶ (246 بار مطالعه شده است)
5 نظر ارسال شده است  ارسال به دوستان نسخه چاپی

شعرواره: شعر من


 


 


خموده تر از شعر  ِ سرد  ِ  خویشم


در رؤیای انسانی که می شکفد در دامن گرم جهان


و از تناقض  ِ موجود  ِ این بیداری و این خواب


در خلسه ای همیشه تاب می خورم



- این اولین شعر من است که ضمیر من در اینجا خود من است -


منی که مستقل از وجود خویش نیست


و مرزهایم پیوسته مورد تعرض اند



من آن اقلیت ناچیزم که رأی تو را بر نمی تایم


من آن تخطی  ِ موروثی  ِ زمین ام که به قانون در نمی آیم



کجا می توان رودی را یافت


که در سکوتش غرق شد؟



نه من از این خاک هجرت نمی کنم


چراکه در این کثافت  ِ نکبت بار روییده ام



چشمهایت را از شعر من بردار – با تو ام!


شعر خودت را بخوان


رود  ِ خودت را بیاب


من به این شعر خو گرفته ام


 


 


شانزدهم آبانماه هشتاد و شش


 


سال 1386
نوشته شده توسط عاصف در تاریخ جمعه، ۰۲ آذر ۱۳۸۶ (311 بار مطالعه شده است)
5 نظر ارسال شده است  ارسال به دوستان نسخه چاپی

شعر: چرخ

در گوشه ای که نشسته ای
در دو سویت
یکی
اجاق سوخته خاموشی است
که نور پنجره هم روشنش نمی کند
پنجره ای که باز است
و پرده های نازک سفیدش
بیرون در باد تاب می خورد
و بیگمان اگر کسی
در نیمه های شب
از کف خیابان به آن پرده های دور بنگرد
می پندارد تو مرده ای
بی آنکه تاثری در او برانگیخته شود
و دیگر سوی
دری است نیمه باز
که نور سفید تندی از لای آن به درون می پراکند
دری که همیشه زنی
با قامتی بلند
با دامنی که در بی نهایت تاب می خورد
با چهره ای که ندیدی تو اش هنوز
در پشت آن متصوّر شده است
که می آید و در باز می کند و آرام به اتاقک تاریک تو
قدم می گذارد نرم
در گوشه ای خزیده ای
نه جرات برخاستن داری
و نه جرات خوابیدن
که نکند کسی بیاید که انتظارش را نمی کشی
یا از درون اجاق
دیوی سر برآورد
یا از پشت پنجره
کسی سرک بکشد
دنیا را خواب ببرد تو را آب هم نمی برد چه بسا
با طعم شور عرق
تلخ برود تیغه های آفتاب بر تن لخت سوخته
در میان ریگزاری که شب ندارد و باد
می زند شلاق بر چشمهای نیمه باز
و چرخ بچرخد به دستانی از جنس چوب و طناب
در برهوتی که در میانش ایستاده ای و به آن سرنوشته ای
و حفر کنی و حفر کنی
تا رؤیایی
که هستی ات را تازه کند
اما ترا آب هم نمی برد
می چرخی و غوطه می خوری با تکه چوبی که به آن چسبیده ای
بر روی آب بر روی موج
در روز در شب
در آرام در غوغا
نه ساحلی پیداست و نه پایان می پذیرد این چرخ
می چرخانی و می چرخانی
چرخ چاهی که همه ی توست
نه به آب می رسی و نه خوابت می برد اینجا
در اتاقکی تاریک


سال 1386
نوشته شده توسط عاصف در تاریخ شنبه، ۲۱ مهر ۱۳۸۶ (485 بار مطالعه شده است)
18 نظر ارسال شده است  ارسال به دوستان نسخه چاپی

    1234567891011121314   >


  آرشیو  


استفاده از مطالب و فایلهای سایت با ذکر کامل نام و نشانی منبع بلامانع است. با تشکر. عاصف ادیب