یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات
وینچسترت را بر می داری
راه می افتی در خیابان
و پنجره هایی که بسته است را
و خانه هایی که با آجر و سیمان و فولاد ساخته شده اند را
و خیابانهایی که در هم کشیده شده اند را
و تمام آنچه که هست رانشانه می روی
و ...
یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات
دست و رویت را می شویی
جلوی آینه خشکت می زند
می ایستی
یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات
دست و رویت را می شویی
کیفت را بر می داری
و با ظاهری آراسته
از خانه خارج می شوی
درست مثل یک آدم خوب
یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات
و دوباره می خوابی
یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات
وینچسترت را بر می داری
و تصویر در آینه ات را نشانه می روی
باز می گریی
آنقدر که بی حال می شوی
می نشینی
و یا دوباره می خوابی
یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات
لبخند می زنی به روی همسرت که با تو تازه از خواب آشفته اش برخاسته
یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات
ناگهان و با صدایی مهیب
و قبل از آنکه هشیار شوی
سقف خانه ات بر روی سرت خراب می شود
و مدفون می شوی زیر آوار زلزله
یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات
و باز به یاد می آوری که چقدر کارهای نکرده داری
آشفته تر می شوی
یک روز بر می خیزی از خواب آشفته ات
با صدای ساعتی
که هر روز صبح زنگ می زند
|